روزها و سوزها
در حال هوای خودم می نویسم ... و اما دوستانی که لطف دارند مطالب من رو در وبلاگ یا سایت یا ...متعلق به خودشون می گذارند لطفا به من هم اطلاع بدهند یا رسم ذکر کردن منبع رو از یاد نبرند ....ممنونم
امشب هنوز هوا بوی باران و خاطره می دهد ...لب پنجره ی خیال برایت دست تکان می دهم و تو به چند غزل نانوشته میهمانم می کنی و بعد نوبت به خواندن ناگفته های چشمان تو می رسد و ناسروده های دل من ...هدیه ات را می گشایم ...یک قاب آیینه ! مقابل صورتم نگاه می داری و می گویی : این چهره ی عزیزترین آدم دنیاست اما هر چه در آن می نگرم تو در آنی نه من ! نوبت به هدیه ی من می رسد ... با من چه کرده ای ؟! نیلوفری ترین اتفاق دلم ...آخر تو بگو کدام نیلوفر به پای یک خار حلقه می زند ...ماهی با شکوه من ...آخر چرا برای رسیدن به ارتفاع آبشار تنهاییم چنین بیقراری ؟! ببین که من هر چه دارم رو به سقوط است ...در قله ی بی کسی های من در جستجوی کدام لحظه ی نابی ؟! من هنوز همان ماهی سیاه کوچکم که خواست دل به دریا بزند اما نشد ...نه تور نه آب نه تنک ...هیچ جا نشد ...و تو ...نگذاشتی که خواب پری شدن دیوانه اش کند ...گفتی بیا تمام این دل دریای تو ...من ماندم و یک بیکران ...یک بی نهایت ... یک اتفاق ناگهان ...یکباره اکسیر دریای تو ،مرا پری کرد ... ! زیباترین زلال ...رنگین ترین خیال محال ...آبی ترین شکوفه ی باران ...لبخند مهربان ...با من چه کرده ای ؟! امشب هنوز هوا بوی باران و خاطره می دهد ...ای صادق تر از سپیده ی صبح ،ترانه بخوان برای ماهی سیاه کوچکی که پری نامیدیش ...تا باز سحر شود...شاید این پیله بشکند ... اکسیر شعر تو پروانه ام کند ... . و باز برایت می خوانم که : می گویند پروانه خیسی که زیر بوته باد مرده بود دیگر خواب عطر انار و شکوفه ی نرگس نخواهد دید. باورش دشوار است ! اردی بهشت ها خواهد آمد آبان ها خواهد گذشت و بعد ...مردمان بعد از من از من به ماه بد نخواهند گفت فقط اتفاقی افتاده چیزی دیده حرفی شنیده پرنده ای پریده ...! ( شعر از : سید علی صالحی )
قاصدک بارانت می کنم و تو دوباره دستانت را به یکی از قاصدک ها می گیری و می روی دور ...دور ...دور...و من دل نگرانت می شوم که مبادا نسیمی...تو را به خاکی، سنگی آزرده کند ...یا آنقدر دور شوی که یاد تو را هم در رویاهای هر شب ام نبینم ...اما چاره ای نیست ...تو اهلی آسمانی و من گرفتار قفس ...تو پرواز کن و من پیله می بندم ...! و باز این جای رویایم که می رسد با چشم خیس و هراس دوریت بر می خیزم ...پنجره را می گشایم ...هنوز تا سحر مانده ... سهم آسمان من هم ، مال تو ... .
| Design By : Night Melody |
